محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
714
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
كه بكشد . وى خواهش كرد و گفت : مرا مكش ، و از كشتن من ترا سودى نبود . مرا پيش خويش بدار تا ترا خدمت كنم ، و تو نام من و مردى من شنيدهاى ، و باشد كه من ترا به جايى به كار آيم و كارى كنم كه تو از من خشنود شوى . ابرهه او را نكشت و با خويشتن همى برد ، و بفرمود تا لشكر برداشتند و نزديكتر آمدند . مردى از بنى خثعم ، نام وى نفيل بن حبيب ، مهتر خثعم بود . و خثعم دو قبيله بودند : يكى را شهران خواندندى و ديگر را [ ناهس ] . و نفيل هر دو قبيله را مهتر بود و به هر دو قبيله پنجاه هزار مرد بودند . نفيل از ايشان ده هزار مرد مقاتل بگزيد و پيش ابرهه آمد به حرب . ابرهه ايشان را نيز هزيمت كرد و اين نفيل را نيز اسير گرفت . وى نيز خواهش كرد و گفت : اى ملك ! مرا به جان زينهار ده كه مقدار من اندر عرب دانى ، و از پس من پنجاه هزار خانه است ، به عفو من آن همه را بندهء خويش كن ، و ترا اندر اين باديه تا به مكّه شوى دليل بايد كه بدين زمين عرب اندر بى دليل سپاه نتواند رفتن و من ترا دليل باشم . ابرهه او را نيز عفو كرد و اسير همى داشت با ذو نفر ، و سپاه برگرفت و پيشتر آمد . و عرب چون خبر اين دو حرب بشنيدند بترسيدند و هيچكس نيز پيش وى نيارست شدن . پس چون ابرهه به طايف رسيد ، مهتران طايف همه از بنى ثقيف بود و مهترشان مسعود بن معتّب الثقفى بود . پيش ابرهه شد با اهل طايف به طاعت . ابرهه ايشان را برّ كرد و دليلى خواست تا به مكّه شود ، مردى او را دليل دادند نام او ابو رغال ، و ابرهه لشكر برگرفت و سوى مكّه شدند . مردمان مكّه بترسيدند و نزديك عبد المطَّلب شدند تا او چه گويد . عبد المطَّلب گفت : ما را با اين مردمان تاب نيست ، و چون او به مكّه نزديك آيد ما همه برخيزيم با زنان و فرزندان و بدين كوهها اندر شويم ، و ابرهه داند با اين خانه كه اين خانه را خداوندى است از ما قوىتر . اگر خواهد اين خصم را باز دارد و اگر خواهد مسلَّط كند . و ابرهه سپاه از طايف بكشيد و به منزلى فرود آمد ، نام آن منزل مغمّس ، بر دو منزلى مكّه . اين بورغال دليل آنجا [ a 129 ] بمرد و گور وى آنجا است ، و تا امروز هر كه به گور وى بگذرد لعنت كندش و سنگ اندازد ، و آن گورى است چند كوهى از بسيارى سنگ كه آنجا گرد آمده است .